برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
. امسال که تولدم را یادت رفت فهمیدم که چقدر پیر شدم . . . . (( آدمک آبی ))
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
هنوزم مثل قدیماخواب چشماتو می بینمهنوزم با اینکه نیستی چشم به راه تو می شینم.هنوزم دلم اسیره توی موهای سیاهتمیدونم خیلی عجیبهکه هنوز خیلی می خوامت.دلم انگاری که گیرهیه جایی تو خاطراتمهنوزم مثل قدیمازیر بارون گیج و ماتم.هنوزم خستم از این دردهنوزم دنبال ماهمهنوزم شبا که میشهنمی تونم که بخوابم.دنیا واسم خیلی تنگهانگاری نفس ندارمحتی وقتی توی گلدون آرزو هامو می کارم.خستم از این همه رفتنخستم از این نرسیدنتازه میدونی که مرداخیلی چیزا رو نمی گن.هنوزم مثل قدیمادلم انگار پر دردهراستی خوب شد که تو رفتیهیچ چیزی فرقی نکرده.آخر قصه ی این مردتا ابد همین هنوزهیکی باید باشه انگارکه تو غصه هاش بسوزه . . . .(( آدمک آبی ))
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
یک نفر اینجا هستخواب پروانه شدن می بیندخواب پرواز و پریدن تا توخانه ات هرجا هستهر چقدر از من دورتا به بامش نرسم خواهم خُفتسر ایوان دلتغزلی خواهم خواندمنتظر باش که اینجا یک مردهمه ی رویایشپر کشیدن و رسیدن تا توستیک نفر اینجا هستخواب پروانه شدن می بیند . . . ----------------------------(( آدمک آبی ))-------------------------
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
اگر کسی شب باران زدهاسیر باران شداگر کسی میان جنگل انبوهماند و تنها شدمرا به یاد بیاورکه من همان هوای مه آلودِجنگلِ ابرَم . . . .--------------------(( آدمک آبی ))--------------------
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
این روز ها خیالم تو را در آغوش می کشد و چه آرامشی دارد این سکوت وقتی که نگاهم پای رفتنت مانده است . . . (( آدمک آبی ))
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
رفاقت یعنی با اینکه میدونی مال تو نیستمیدونی وقت نمی کنه بهت سر بزنهمیدونی شاید حتی بهت فکر هم نکنهاما خوشحالی که خوشحالهبراش آرزوی سلامتی می کنی واز این که کنار خانوادش جاش امنهحس خوبی بهت دست میدهرفاقت و دوست داشتن همیشه کنار هم بودن نیستدوست داشتن یعنی اینکهبراش آرزوی بهترین ها رو داشته باشیحتی اگه اون بهترین هاکنار تو میسر نشه . . . (( آدمک آبی ))
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
تو را به خاطر دارم در لا به لای خاطراتی که دیگردارد آرام آرام مثل خودم پیر می شود برای دل من که سرشار از توستهمین خاطرات هم کافی است تو را به یاد می آورمساده و زیبا مثل همان دخترکی که گل های کوچک باغچه را می چیدتو را به یاد می آورم و این تنها لبخندی است که این روز ها بر لبانم نشسته است (( آدمک آبی ))
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
از یک جایی به بعد
آدم ها فقط سکوت میکنند
نه خاطره ای از یاد می رود
و نه آن کس را که باید فراموش می کنند
و من نیز از همین جا به بعد
تو را سکوت می کنم
یادت بخیر یار فراموش کار من . . .
((
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
گاهی خیال می کنم که وقتش رسیده است
روی همه چیز خط بکشم و بگویم
دروغ بود
میدانی از خدا هم بریده ام
او که همیشه جوابش به آرزوهای من
سکوت بود . ..
(( آدمک آبی )
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
![]()
تو را آنگونه میخواهم که زندان زلیخا را
کمک کن آه تو جانا بگیرد دامن ما را
ندارم هیچ امیدی به این دنیای تبعیدی
که من از بد بیابانی گرفتم راه دریا را . . .
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
کوچه ی شانزدهم خانه ات آنجا بودبی هوا مست خیال و نم باران بودمگام هایم غم تردید مرا می بردندسایه ام پای من افتاده تمنا میکردولی افسوس که دل راه خودش را می رفتنم باران غم دوری تو را گویی شستچشم هایم ه
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
من در کنار یاد تو شاعر که می شدم هر لحظه در غم عشقت ردیف داشتمی شد برای قافیه هایم غزل سرودمی شد به درد هم نگاهی ظریف داشت من در کنار یاد تو شاعر که می شدماز خود رها شده پرواز می رسیدآن لحظه از تو ن
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی