خواب خوب - تاریخ: 1397/8/12 ساعت: 12:01
بس است جان تو دیوانه شد دلم ، بس نیست ؟ عذاب می دهد این خواب های پی در پی گذشت یک دهه از رفتنت ولی هر شب فتاده ام به پای خیال خوشت ، ولی تا کی ؟ نرفته یاد تو از خاطرم ، دلم انگار بیا و جان تو دست از سر دلم بردار تو را ز دست داده ام برای همیشه همین بس نیست ؟ که کار هر شبم از دست دادنت باشد چه حس غریب...
گریزانم - تاریخ: 1397/8/12 ساعت: 12:01
گریزانم گریزانم ازاین دنیا و بیزارم ز هر نامش ز عصیانش ز بیدادش از آن مردان بی سیرت که افتادند در دامش پشیمانم از این هستی و هستی آفرینش کو که گیرم من گریبانش کنم شکوه ز ایمانش ز قرانش ز نام نامی آن شیر مردانش ز هر خطی که میخوانند با نامش چنان بیزارم از دنیا که جاماندست آثارش به روی قامتم جانم به رو...
تقصیر - تاریخ: 1397/8/12 ساعت: 12:01
همش تقصیره پائیزه می دونم که خوابت خوابمو تسخیر کرده توی خوابم واسه چشمات می میرم جدائیت خوابمو تعبیر کرده همش تقصیر پائیزه میدونم صدای خش خش برگاس تو گوشم واسه روزای بارونیم توی خواب دارم بارونیمو بازم می پوشم تو که چشمات همیشه ناز داره کسی گفته چه بی رحمه نگاهت ؟ میون باور و تردید موندم توی قلبم م...
کوچه های این شهر - تاریخ: 1397/8/12 ساعت: 12:01
تموم کوچه های شهر سرده دلای مردم انگاری گرفته از اون سالی که گفتن عشق جرمه زمستون اومده اما نرفته یه ابر تیره و تاریک انگار گرفته رنگ آبیِ هوا رو نمیدونم چطور از ما گرفتن صدای شادی این بچه ها رو یه روزی مردم این شهر هر روز دلا روشن مث خورشید بودن خدایا یادمون رفته که یک روز همه سرشارِ از امید بودن ا...
مثل باران - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:29
آسمان تار است و من پرواز می خواهد دلم بار دیگر قدرت اعجاز می خواهد دلم در سکوت بی امان و پشت این بیداد ها یک دل خوش با دو خط آواز می خواهد دلم در دل شهری که مسموم هوای بی کسی است منظری بی انتها ، دلباز می خواهد دلم چهره ی دلبر شده نقش و نگار هفت رنگ دلبری بی رنگ و هم بی ناز می خواهد دلم مثل یک لشکر ...
بسیار خسته ام - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:29
از زندگی از این همه تکرار خسته اماز های و هوی کوچه و بازار خستهامدلگیرم از ستاره و آزردهام ز ماهامشب دگر ز هر که و هر کار خستهامدلخسته، سوی خانه تن خسته میکشمآوخ... کزین حصار دلآزار خستهامبیزارم از خمشی تقویم روی میزوز دنگ دنگ ساعت دیوار خستهاماز او که گفت: یار تو هستم؛ ولی نبوداز خود که بیشکیبم و ب...
داستان - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:29
به خاطر ایجاد تغییرات کلی در داستان تمام قسمت هاش رو برداشتم
شعر هایم . . . - تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 12:54
شعر هایم همه خاکستری از سوختن استمنم و این همه دردم در باد منم و خاطره هایی که نرفتند از یاد منم و آدمکی رفته به عمق تاریخ منم و آبی افسرده و قلبی تاریک در دلم فریادی است عقده هایی که فرو برده گلویم با اشک عقده هایی که اگر باز شود می سوزد هر چه دارد ز من و آنچه که مانده است هنوز ...
سیگار - تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 12:54
سایه ی مردی فتاده باز بر دیوارمیکشد بر کام خود دردی غریب و بس مصیبت بار میزند آتش به جان زندگی سیگار با سیگار او که روزی سایه اش هم رنگ آبی بود او که دشنامش خزیدن در سیاهی بود او که در دنیا به دنبال مسیری از رهایی بود چه دور افتاده او اکنون زبان تلخ است و دل پر خون به سان آدمی محزون که شاید باز ه
آینه - تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 12:54
خود را شبي در آينه ديدم ، دلم گرفت از فکر اينکه قد نکشيدم دلم گرفت از فکر اينکه بال و پري داشتم ولي بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت از اينکه با تمام پس انداز عمر خود حتي ستاره اي نخريدم دلم گرفت کم کم به سطح آينه ام برف مي نشست دستي بر آن سپيد کشيدم دلم گرفت دنبال کودکي که در آن سوي برف بود رفتم
خوابگرد - تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 12:54
دیشب دوباره بازهم به خواب من آمدینمیدانم بعد از این همه سال در خواب های من چه می کنی نمیدانم مشکل از خوابگردی های توست یا شیدایی های من وقتی به خواب من می آیی و می روی هیچ کس نمی فهمد که در دلم چه غوغایی است و چه زخم های تازه التیام یافته که باز می شوند بگذار نگویم چه زخم هایی . . . بگذار بغض های
آخرین لحظه - تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 12:54
آخرین لحظه زمانیست که تنها باشیبی خیال از غم امروز و فردا باشی آخرین لحظه زمانیست که باید برگشت و تو دیوانه ی این قایق و دریا باشی آخرین لحظه زمانیست که دیگر دیر است و در آن ثانیه ها محو تماشا باشی آخرین لحظه زمانیست که او (( من )) باشد و تو در حسرت و تنهایی خود (( ما )) باشی آخرین لحظه زمانیست
انتظار - تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 12:54
پشت این پنجره های مرطوب منتظر مانده ام انگار قراری دارم . . . (( آدمک آبی ))
می ترسم - تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 12:54
از همین حال و هوای دم عید از همین نو شدن خاطره ها می ترسم از همین ساعت عمرم که به امید بهار می کشد ثانیه بر ثانیه ها می ترسم آن زمانی که نگاهم ز نگاهت دور است از صدای ترک آینه ها می ترسم فرصت تازه شدن نیست سی و اندی سال من از این دوری بی چون و چرا می ترسم پشت این پنجره ها منتظر بارانم من از این من
داستان (( قسمت اول )) - تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 12:54
امروز 03/02/96صدای تلویزیون توی خونه پیچیده بود . حتما دیشب رامین تایمرش رو تنظیم کرده که من زیاد نخوابم . لعنتی این روزا به همه چیز من کار داره ، یکی نیست بهش بگه آخه به تو چه پسر جان ، تو به زندگی خودت برس بذا منم کفه مرگمو بذارم. بهت که گفتم من امروزو مرخصی گرفتم . یه روزم که عجله ای برای بیدار
داستان (( قسمت دوم )) - تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 12:54
تقریبا ساعت نزدیکای 3 عصر بود که رسیدم خونه . گوشی خونه رو که چک کردم دیدم مامان چند بار زنگ زده . دکمه ردیال رو زدم و شماره مامان رو گرفتم . من : الو ، سلام مادر . مامان : سلام عزیزم خوبی مامان . من : فدات بشم خوبم ، کاری داشتید تماس گرفته بودید . مامان : نه ، مگه آدم باید کاری داشته باشه به پسرش ز
داستان (( قسمت سوم )) - تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 12:54
با صدای زنگ تلفن چشمام رو باز کردم ساعت روی دیوار ساعت 6:45 دقیقه رو نشون می داد . لازم نبود صفحه ی گوشی رو نگاه کنم تا بفهمم کیه ، قطعا رامین بود . من : الو جانم ؟ رامین : خدایی تو خوابی ؟ نه می خوام بدونم خدایی تو گرفتی خوابیدی ؟ من : خب آدما که خسته می شن می خوابن دیگه . منم خسته بودم خوابم برد .